چیز تاب اورده است تا او بیاید .
هابیل را مقتول . نوح را معذب . ابراهیم را در فشار . همه و همه
را خدا دندان بر جگر فشرده است که حاکمیت او را بر ملائک
فخر بفروشد.
این چه عظمتی است واین چه حکومتی است که افرینش
برایش چنین بهایی گزاف می پردازد . خاکستر را بر بدن
فرستاده و رسولش سنگ بر پیشانیش و شکنجه را بر سرش
صبر می کند که ما حکومت اورا مزمزه کنیم.
او باید بیاید هر چند خار در چشم و استخوان در گلو.
او باید بیاید هر چند عذاب زیستنش را در چاه فریاد کند.
او باید بیاید هر چند تمامی نخلها بر دردها والام او بگریند.
او باید بیاید هر چند صورت و پیشانی اسمان از غم او بشکند.
و ما مگر چه کرده بودیم که لیاقت بیش از پنج سال را نداشتیم؟؟؟؟؟؟
شاید به بهانه که ادم از بهشت رانده گشت
ما دوباره بر زمین حکومت جباران فرود امدیم . انچنان زود گذشت و انقدر
سریع سپری شد که ما ذره ای از انهمه عظمت را در نیافتیم
خدایا به مظلومیت علی
استمرار سیاهچاله وتداوم زخم ظالمانه ی خنجر ها وسنگینی هماره ی سلطه ها
را بر ما مپسند و چشم مارا به ظهور فرزند قائم علی روشن کن ...
(سید مهدی شجاعی)
گفتم . چرا باید خودمو بکشم ؟؟
گفت. برای این که به همه چیز برسی ..مثل ارامش....
گفتم .کی گفته با خودکشی ارامش پیدا میکنم ؟؟
گفت .من
گفتم .من خودمو بکشم چی به تو می رسه ؟؟
گفت .خیلی چیزها که اولیش ارامشه
گفتم .یعنی اگه من نباشم تو اروم میشی ؟؟
گفت .اره
گفتم . چرا؟؟
گفت . وقتی گه نگاهت میکنم .وقتی که باهات چشم تو چشم
میشم احساس شرم میکنم .احساس گناه ...
گفتم.احساس گناه ؟؟ مگه میدونی گناه چیه؟؟
گفت. شاید تعریف درستی ازش نداشته باشم اما وقتی به تو
نگاه میکنم احساس میکنم که خیلی ظالمم شاید اگه تو...
گفتم .من که خیلی وقته بهت هیچ اعتراضی نکردم .من که
خیلی وقته حتی تو چشم هاتم نگاه نکردم خیلی وقته به غیر از
سلام چیزی بهت نگفتم . خیلی وقته ازت چیزی نخواستم.
گفت . اره ولی همه ی اینها همون ظلم من در حق تو بوده .
این که تو از من چیزی نخوای اینکه از من توقعی نداشته باشی
اینها همه....
گفتم. حالا که همه ی اینها رو میدونی چرا تو نمیری چرا می خوای من برم؟؟
گفت .اگه تو بری بهتره چون ممکن بعد از خلاص شدن از دست
من بازم یکی مثل من سره راهت سبز بشه
گفتم .یا شایدم از تو بدتر
گفت .شاید
گفتم. راستی چرا از بین این همه ادم که بهشون ظلم کردی
میخوای من برم .هاااان؟؟
گفت. چون تو به تنها کسی که در حال حاضر میتونستی تکیه کنی من بودم ولی بقیه...
گفتم .چه جالب تو اینا رو هم میفهمی
گفت.حالا می ری؟قول میدم همه چیزو درست کنم
گفتم .مثل این همه سال که همه ی کار ها رو درست کردی؟؟
گفت.ببین هیچ کدوم از ادمهایی که من تو زندگیشون نقش دارم
نمی تونن منو از زندگیشون حذف کنن و سایه ی من همیشه
بالای سرشونه
گفتم.تو که برای اروم کردن من کاری نکردی اما من... فقط یه
چیزی گفتی اون ادمها و همینطور من هیچ وقت نمیتونیم تو رو
ندید بگیریم ؟؟
گفت .اره
گفتم.به یه شرط این کارو میکنم
گفت .چه شرطی؟؟
گفتم .نمیخوام تو زیره جنازه ی منو بگیری. .او لحظه ای که کفنمو
باز میکنن نمیخوام بیای جلو
می خوام واقعا نباشی .می دونی چرا میگم واقعا ؟؟چون تو
همیشه برای من از نظر معنوی نبودی می خوام این دفعه
جسمت هم نباشه
گفت.باشه قبول
گفتم.دیدی . دیدی میشه حذفت کرد به همین راحتی .من این
قول و به خودم داده بودم تا حالا به کسی بدقولی نکردم حالا هم
به قول خودم عمل کردم
گفت .تو از من متنفری؟؟
گفتم.من خیلی سعی کردم که دوست داشته
باشم ..اما................

نمی دانم که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه
دشوار است وچه زجری می کشد ان کس که انسان است و از
احساس سرشار

روی
خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم
و بامدادان هزار ساله برخاستم

یادت باشه هر وقت بنده به یاد خداست معلوم میشه که اول
خداوند
یادی از بندش کرده......
