تبليغاتX
به نام او که مهربان تر از مادر است

 

نگاه سکوت اثرش از فریاد بیشتر می باشد

 

 

پ.ن

۱.بگذر زودتر

 

۲.عمو پورنگ برگشت

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:19 توسط parvaz

مقدمه

 چند روز پیش تو جمع خانوادگی مطرح کردم که جمعه بریم قم (من زیاد از این پیشنهاد ها مطرح میکنم و معمولا عملی نمیشه)همه موافقت کردن منتها همه بعد از گذشت چند روز یادشون رفت حتی خودم تا اینکه شب جمعه به صورت کاملا اتفاقی یادم افتاد زنگ زدم به خواهرم و یادش انداختم از صداش فهمیدم کنسله واسه همین دنبالشو نگرفتم رفتم سراغ کارام که دیدم مامانم داره راجع به فردا و رفتن به قم حرف میزنه من کلا نا امید بودم چون اگر و اما توش زیاد بود خلاصه قرار شد خواهرم اگه قرار شد نریم صبح بهعد از نماز زنگ بزنه .منم گوشیمو گذاشتم کنارم تا وقتی زنگ میزنه مامانم بیدار نشه /اما زنگ نزد واین یعنی ....

 

من در کمال ناباوری اماده شدم ....

 

فصل اول

 وای که این جاده ی قم فقط مخصوص اینه که بخوابی .تقریبا از زمین وزمان اتش میبارید و دیروز بود که من فهمیدم قم چقدر دوره  از حواشی که بگذریم اینجانب تا به حال روز به این شهر سفر نکرده بودم و چه کار عاقلانه ای انجام داده بودم

وقتی رسیدیم به شهر نکته ی عجیبی را متوجه شدم که تابلوی خوشامد گویی خالی از کلمه ی شهید پرور بود واین خیلی عجیبه

 وارد شهر شدیم فکر نمیکردم توی شهر اینجوری باشه تو ذوقم خورد خیلی نا اباد بود فکر میکردم بیشتر از اینها بهش رسیده باشن ..

 وقتی گنبدو دیدم ناخواسته یاده حرم امام رضا افتادم .اخ...

 وارد صحن شدیم همه چی برام جالب بود چون تا حالا بدون عجله به زیارت نیومده بودم راستش دروغ چرا هنوز تو بهت بودم که چی شد اومدم اینجا وقتی وارد حرم شدیم تا چند دقیقه بهت زده به ضریح نگاه میکردم  نگاه ...

نگاه ...

تو دلم همه چی مرور میشد همه ی حرفهام اما نمیشد به زبون اورد قفل شده بود کم اورده بود

 بعد از زیارت وقتی نشستیم دیدیم. به به نماز جمعه برقراره واز اونجایی که ما فکر میکردیم جایی که نشستیم نماز برقرار نمیشه راحت مشغول عبادات خودمون بودیم و منتظر اذان که دیدیم بله نماز جمعه همان جا هم برقراره  امام جمعه هم اقای جوادی املی هستند که دیگه پاهایمان برای رفتن سست شد و نشستیم و خطبه ها رو گوش دادیم و....

 (من معتقدم اقای جوادی املی یه ادم خاصه)

 

فصل دوم /لطفا قمی های متعصب نخوانند

 دنبال یه رستوران خوب میگشتیم که رسیدیم به هتل اپارتمان الماس

 منو متشکل از دو برگ بود قیمت غذا ها عجیب بود هی ما دو دوتا چهار تا میکردیم میدیدیم فشم رستوران کوهستان .طلاییه و..قیمتها اینجوری نیست .کلا چاره ای جز انتخاب غذا نداشتیم چون بیرون اتش میبارید از گرما

 منو :خوراک جوجه (سبزیجات.ترشی و..)ما هم نگران بودیم که این خوراک رو دوست نداشته یاشیم خلاصه دل و به دریا زدیم و سفارش دادیم لازم به ذکره که قیمت هر پرس دو برابر همه جا بود .

 وقتی غذا رو اوردن همه به هم با تعجب نگاه کردیم تو دلم گفتم اونوقت میگیم مشهدی ها جیب زائر ها رو خالی میکنن و...

اما دیدیم معرفت قمی ها اوضاعش خراب تره اخه چند برگ جعفری و یک سیخ گوجه فرنگی و چند گل کلم میشه خوراک (اصولا ما اینها رو تزیینات حساب می کنیم)

 خواهرم میگفت حتما اینا تعاریفشون با ما فرق داره

 ولی من که خیلی متاسف شدم

 

 فصل سوم /وادی السلام/

 

تنی چند از اقوام شوهر خواهر محترممان وصیت کردند که در وادی السلام قم به خاک سپرده شوند هر چی هم اطرافیان متذکر شده بودند که اونجا دوره و اینا این اقوام قانع نشده بودند و این شد که ما سری هم به این قبرستان زدیم .

 ولی خدایی ادم حس میکرد این سنگ قبر ها دارن ذوب میشن دوره بعضی قبرها رو علف گرفته بود دلم سوخت به حال خودم

 

فصل چهارم/مسجد جمکران

 احساس میکردم دارم سکته میکنم وقتی تابلوها ی به سمت مسجد جمکران رو میدیدم ....

 صدای بنی فاطمه و میشنیدم که میگفت

 سر کوچه ی غریبی همه دم من تک وتنها چشم به راه یه غریبه تو سرزمین رویا

..

 

من یک بغض عجیبی ...

..

همه عالم شده کنعان ...

 

شده دل بی سرو سامان برای یوسف زهرا

 

دل اسیر  سرنوشته گله از اقام چه زشته  هر جا اون باشه بهشته ....

 

میزنم  دل اب و جارو  ...

 

العجل عزیز زهرا ...العجل بقیه الله...

 ...

در اصلی بسته بود تا رفتیم بپرسیم  باید کجا بریم یه پسر بچه برگه ی عریضه داد دستمون ما هیچ وقت نمیگرفتیم اما این دفعه ...

 ازدرب شماره 5 رفتیم تو نمیدونم چرا اون کوه خیلی برام جذاب بود همش نگاهم میرفت به اون سمت

 نماز امام زمان و که خوندم هنوز تو بهت بودم که چی شد که من اینجام ..اما بعد نماز وقتی داشتم صلوات میفرستادم قفل دهنم باز شد تا میشد .......

 دل کندن ار این فصل خیلی خیلی برام سخت بود چون ماهها در حسرتش بودم

 

فصل پنجم /مرقد امام

 

من که هنوز تو بهت اومدن و رفتن بودم در واقع توی یه باغ دیگه سیر میکرد مخوابم برد که یهو دیدم همه دارن صدام میکنن که میای بریم مرقد /؟////؟

 چقدر مرقد امام بزرگ شده تقریبا شبیه یه شهر شده نماز مغرب و عشا رو خوندیم

 رفتم جلوی ضریح شروع کردم زیراب زدن گفتم شما میدونید ما داریم کجا میریم ؟شما میدونید چی شد یک باره ؟

چی شد که همه چی یکباره رفت زیره سوال ؟//

 

فصل اخر

 

بازگشتیم تهران

 

 نتایج سفر:

 1 .بنده بدجوری به تهران عادت کردم و جای دیگه نمیتونم زندگی کنم .

 ۲..قمی های محترم علاوه بر داشتن اس ام اس  قیمت اتوبوسهای خصوصی درون شهریه شان نفری 50 تومان است (در تهران 125 تومان است) البته ۱۷۵ تومانی نیز هست.

 3. اقای جوادی املی به جوانان سفارش کردند روز 27 رجب (مبعث)رو روزه بگیرند ایشان فرمودند این روز بسیار مهم است

 

۵.تا به حال در یک روز اینقدر اب نخورده بودم  

 

۶.زبان عربی را هم باید یاد گرفت See full size imageدر حدی که وقتی یه خانم عرب ازت می خواد واسش عریضشو بنویسی بفهمی چی میگه و بهش نگی خالی بنداز خودش از همه چی با خبره

 

4.خدایا شکر

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:39 توسط parvaz

خسته ام از ارزوها.ارزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را.روز وشب تکرار کردن

خاطرات بایگانی.زندگی های اداری

 

افتاب زرد و غمگین.پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین.اسمانهای اجاری

 

با نگاهی سرشکسته .چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته.خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده .میزهای صف کشیده

خنده ای لب پریده.گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی .پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی .نیمکت های خماری

 

رونوشت روزها را.روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی. جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را.با غبار ارزوها

خاک خواهد بست روزی .باد خواهد برد باری

 

 روی میز خالی من .صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها .نامی از ما یادگاری

 

(قیصر امین پور)

 

پ.ن

 /گربه صفتی بد صفتیه

 /گاهی اوقات یه سفر 3 روزه چه شست وشویی میده مغز ادم ویه سفر ۳ روزه ی دیگه بعضی چیزها رو برات جا میندازه

/خیلی بچه ای... نمیدونم  چرا این روزها چقدر این  جمله به دلم میشیه و از شنیدنش

لذت میبرم اما چرا همه می خوان بهم تلقین کنن که نیستم اما من میخوام که باشم میخوام این جمله رو بشنوم دیگه فحش محسوب نمیشه برام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:31 توسط parvaz

 

تااطلاع ثانوی تعطیل

 

         ازرفتنت دهان همه باز…

                     انگار گفته بودند:

                          

   پرواز!

                           پر  واز!

 (قیصر امین پور)

 پ.ن

 

1 .پازل فکریم منفجر شده

2.اینکه تولد و پایان یکی بشه خیلی رمانتیک نه؟؟

اهوی روزگار تولدت مبارک /۱سالگیت /ببخش که نیستم به حرف افتادنتو ببینم

۳.شاید یک ساعت دیگه .یک روز دیگه .یک سال دیگه برگشتم .شاید هم یه روزی با وارد کردن

ادرس وب با این پیغام روبه رو شدید وبلاگی با این ادرس یافت نشد

 

۴.اگه یه روزی حس کردی کسی و دوست داری بعد توی یه ماجرا که معلوم نیست مقصر و محق چه کسایی

هستن تونستی نفرینش کنی یه پیشنهاد برات دارم برو جلوی ایینه خوب تمرکز کن وقتی صورت دلتو دیدی یه

سیلی مهمونش کن و بهش بگو دروغگو این باعث میشه دفعه ی بعدکه خواست  به کسی علاقه داشته باشی

خوب حواسشو جمع کنه که بهت دروغ نگه.

 

۵.دیه منفجر کردن فکر یه ادم چقدره؟؟با توجه به ماه حرام بودن

 

۶.این دنیا هم مال شما تا….

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:25 توسط parvaz

 

من و تو و اسمون

 باورم نمی شد چند دفعه چشمهامو باز و بسته کردم  اطرافمو نگاه کردم بازم باورم نمی شد که

 من باشم و تو واسمون

 اومدم جلو حس کردم تو هم داری میای جلو نمی دونم چرا ولی احساس کردم  که تو سریع تر اومدی جلو یه جوری که یکم ترسیدم یه قدم رفتم عقب دیدم وایسادی .

 دلم می خواست بهم حق بدی اخه تو جایی که من دارم  بزرگ می شم  نباید بزاری کسی از یه حدی بیشتر بهت نزدیک بشه چون...

 از ریسک کردن بدم نمیاد شاید همین خصلتم باعث شد دوباره بیام یه قدم بیام جلو یه قدم –دو قدم—تو هم اومدی جلو .جلو و جلوتر

 حست میکردم و  تو بازم اومدی جلو

 تو چشمهام ترس و عشق-شک و رغبت موج می زد .چشمهامو خوندی .فهمیدی دارم به چی فکر می کنم  این کاره همیشگیه تو

 چشمهامو بستم دلم نمی خواست تو هم شک کنی .منتظرت شدم-منتظرت بودم .

 دلم واسه اغوشت تنگ شده بود ولی روم نمی شد حرفی بزنم.چشمهام هنوز بسته بود

می خواستم خودت داوطلبانه اغوشتو باز کنی .

 با چشم های بسته زل زده بدم بهت .دیدم که داری میای جلو .جلوتر

 اما پاهام خشک شده بود.دیگه اگه می خواستم هم نمی تونستم بیام جلو

تنها کاری که از دستم بر میومد منتظر بودن بود

 اما انگار چشمهام فهمیده بودن اگه الان کمکم نکنن همون بهتر که نباشن .وقتی گونه هام خیس

شد.فهمیدم چشمهام هر چی در توان داشتن گذاشتن وسط...

 تو هنوز هم میومدی جلو ....

 ولی انگار رسیدی بهتر بگم رسیدم اما با تقلب چه تقلب شیرینی

 قول می دم  قول قول که هیچ وقت گرمای اغوشتو فراموش نکنم

هر چند که زمان قانونیه این حس فقط 3 روزه

 پ.ن

۱.امسال با یه همسفر جدید می خوام این 3 روز ه رویایی رو بگذرونم .

 من وفرشته ی کامل(شیرین)

 

2.همه ی تکیه گاههای تو باید فرو بریزد .همه ی پیوند های تو باید بریده

شود.همه ی دست اویزهای تو باید بشکند.همه ی تعلقات تو باید گشوده

شود تا فقط به او تکیه کنی .فقط به ریسمان او چنگ بزنی و این دل بی

نظیرت را فقط جایگاه او کنی(از کتاب افتاب در حجاب)

 ۳.

.ای خدای علی

اگر خلق عالم .علی را می شناختند.دوستش می داشتند و اگر خلق عالم .علی را دوست

می داشتند .جهنم افریده نمی شد.

حضورمان را در بهشت علی جاویدان بدار.

 

 

 ۴.حلال کنید

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:36 توسط parvaz |

اپیزودجواب خیلی ها رو میدادم که 5 شنبه چه کردم

واین برام عذاب اور بود واسه همین می خواستم از خونه بزنم بیرون شیرین پیشنهاد داد بریم درباره الی

رو ببینیم منم با وجود اینکه برام سخت بود که نباشم تو خونه قبول کردم

 صبح زودتر بیدار شدم میوه ها رو شستم  و.....

 

اپیزود دوم

 

یکی از بازیگرای اصلی فیلم دریا بود وااااااااای چقدر لذت بردم .دریا خشمگین .دریا ارام .یعنی به سادگی

اون روشو نشون داده بود .

 

از کل فیلم خوشم اومد کمی استرس داشت .کمی ارامش .کمی روی واقعی ادم ها رو نشون داده بود.

 هر چی بود خیلی بهتر از اخراجی های 2 بود می دونید دارن بد کاری با ما میکنن یه جور شست و

شوی مغزی.

نمیدونم تا حالا کلید اسرار رو دیدین یا نه سریالی متعلق به دولت لاییک ترکیه .ولی کاملا مذهبی.

کاملا تاثیر گذار . کاملا......

 سریال های خودمونم ببینین یا مرد با گستاخی تمام بی اجازه ی همسرش دوبار ازدواج کرده.یا پسر ه و

دختره عاشق هم میشن و ...........

 این حاصل زحمتهای ماست ما بعد از این همه دویدن به اینجا رسیدیم

 پ.ن 

 

1.من وشیرین یه بازی رو با خدا شروع کردیم  این بازی اتمامش دو حالت داره یا هم ما میبریم هم خدا یا

فقط خدا می بره و ما....

 

2.

چرا دارن مارو عادت میدن تعریفها رو عوض کنیم  انتظار ها رو و ما هم بهشون کمک میکنیم تا یکی بیاد بگه تعریف بیکاری اینی نبوده که تا حالا شما ها فکر میکردی.یکی دیگم بیاد تعریف کنه که انتخابات پیشگوییه نه .. حالا ماداریم این بلا رو سر کامنت ها میاریم  .کامنت ها شده مسنجر شده چت روم شده......

 کامنت تعریف داره تعریفشم اینه که نظرتو درباره پست بزاری یا احیانا راجع بهش بحث کنی  اما داره این تعریف هم عوض میشه یعنی ما داریم عوضش می کنیم . هیچ فکر کردیم بلاگفا برای چی کامنت خصوصی رو قرار داده برای اینکه اونجا حال و احوال کنیم اونجا...

 3.

پایان تلخ بهتر از تلخیه بی پایانه

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:21 توسط parvaz

 

بساز کار من .ومنگر به کردار من.

 

دلی ده که طاعت افزون کند.

 

طاعتی ده که به بهشت راهنمون کند.

 

علمی ده که در او اتش هوا نبود

 

علمی ده که در او اب زرق و ریا نبود.

 

دیده ای ده که عز ربوبیت تو بیند.

 

نفسی ده که حلقه ی بندگی تو در گوش کند.

 

جانی ده که زهر حکمت تو به طبع نوش کند.

 

تو شفا ساز که از این معلولان شفایی نیاید.

 

تو گشادی ده که از این ملو لان کاری نگشاید .

 

به اصلاح ار که نیک بی سامانیم!جمع دار که بس پریشانیم.

 

(مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری)

 

پ.ن

از همه ی کسایی که لطف کردن و به یادم بودن و برام دعا کردن تشکر می کنم امیدوارم بتونم جبران

کنم

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:3 توسط parvaz

عکس زیبا برای حضرت ولی عصر

ایاک نعبد وایاک نستعین

 

                            ایاک نعبد وایاک نستعین

 

  کاش میشد دو رکعت نماز ...توی همین صحن...

 

کاش میشد بیام

                                    کاش میشد بیای

 

پ.ن

                  این الرجبیون     

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:37 توسط parvaz