یک ماه گذشت
21 بهمن شد یک ماه که من به صورت رسمی میرم سر کار،سر یک ساعت رفتن و برگشتن،خدا رو شکر همکاران خوبی همراهیم میکنن وهمه بدون رسم های مرسوم که کار پنهان کردن است ،سعی می کنند که من را با امور آشنا کنند،رئیسم هم آدم جالبی است ،اما خوب خصلت همه ی رئیسها را دارد دیگر،کار که می خواهد گاهی برای تسریعش صندلی میگذارد کنارت و تو خیلی شیک استرس میگیری،یادش بخیر یکبار نشست کنار _همکارم ،بنده ی خدا یادش رفته بود پرانتز رو در ورد چگونه می گذارند.در کل با وجود رئیس_خوب.اما کلا رئیس داشتن را دوست ندارم اصلا یک حس _ی جوری به آدم دست می دهد.حتی اگر رئیس آدم هر موقع که وارد اتاقش شوی لبخند بزند،حتی اگر در برابر خطای تو بخندد،حتی اگر وقتی اصطلاحی را بکار می برد و میفهمد که حالت چهره ات بی اطلاع است و با صبر همه چیز را برایت توضیح بدهد...اما خدا را شکر رئیس خوبیست :)
قرار است شنبه چند همکار جدید از بخش های دیگر به جمع ما اضافه شوند،قرار است دوباره با آدمهای جدید آشنا شوم.در دانشگاه با آدم های جدید ،عجیب،و....اشنا شدم .در محیط کاری هم داستان همین است...
خدایی هر آدمی برای خودش داستانیست...
اما نمیدونم چرا مدتهاست دیگه زیاد از معاشرت با ادم ها خوشحال نیستم و شور و شوق گذشته رو ندارم .مدتهاست...ماه هاست ...شاید هم سالهاست
.



طرحی ز موج بر دل مردابیم بکش